در هشت پا، مدل STP در بازاریابی چارچوبی برای پاسخ به سه سوال اساسی است: مشتریان بالقوه ما چه گروههایی هستند، کدام گروه برای کسبوکار مناسبتر است و میخواهیم آن گروه چه تصویری از برند یا محصول ما در ذهن داشته باشد؟ STP از سه مرحله Segmentation، Targeting و Positioning تشکیل میشود و به کسبوکار کمک میکند بهجای ارسال یک پیام یکسان برای همه، منابع بازاریابی را روی مخاطبانی متمرکز کند که احتمال ایجاد ارزش در آنها بیشتر است.
در هشتپا نیز نگاه به استراتژی بازاریابی، تبلیغات و Performance Marketing زمانی معنا پیدا میکند که ابتدا مشخص باشد قرار است دقیقا با چه مخاطبی و با چه پیشنهاد ارزشی ارتباط برقرار شود. مهمترین نکته این است که STP صرفا یک مدل تئوریک نیست؛ خروجی آن میتواند مستقیما روی انتخاب کانال، پیام تبلیغاتی، Landing Page، قیمتگذاری و حتی طراحی محصول اثر بگذارد.
مدل STP در بازاریابی دقیقا چه کاری انجام میدهد؟
وقتی بخشبندی بازار و جایگاهیابی باید به برنامه اجرایی کانالها تبدیل شود، خدمات دیجیتال مارکتینگ میتواند تصمیمهای STP را با محتوا، رسانه و اندازهگیری هماهنگ کند.
برای قرار دادن STP در یک نقشه جامعتر جذب و رشد، راهنمای استراتژی دیجیتال مارکتینگ را نیز بررسی کنید.
STP مخفف Segmentation، Targeting و Positioning است؛ یعنی بخشبندی بازار، انتخاب بخش یا بخشهای هدف و تعیین جایگاه برند برای آن مخاطبان. هدف این مدل آن است که کسبوکار بهجای نگاه کردن به بازار بهعنوان یک گروه یکدست، تفاوتهای واقعی میان مشتریان را شناسایی کرده و استراتژی بازاریابی خود را متناسب با این تفاوتها تنظیم کند. سه مرحله STP به یکدیگر وابستهاند:
- Segmentation: بازار را به گروههایی با ویژگیها یا نیازهای مشابه تقسیم میکنیم.
- Targeting: بررسی میکنیم کدامیک از این گروهها ارزش تمرکز بیشتری دارند.
- Positioning: مشخص میکنیم محصول یا برند باید در ذهن مخاطب هدف با چه تفاوت و ارزش مشخصی شناخته شود.
اشتباه رایج این است که STP را فقط به انتخاب «پرسونا» محدود کنیم. پرسونا ممکن است یکی از ابزارهای شناخت مخاطب باشد، اما STP یک تصمیم استراتژیک گستردهتر درباره ساختار بازار، اولویت منابع و نحوه رقابت است.
پرسونا و STP جایگزین یکدیگر نیستند. پرسونا به شناخت دقیقتر یک فرد یا تصمیمگیرنده کمک میکند، اما STP مشخص میکند کسبوکار روی کدام بخش بازار تمرکز کند و با چه جایگاهی وارد رقابت شود.
مرحله اول STP: Segmentation یا بخشبندی بازار
در بخشبندی بازار، مشتریان بالقوه بر اساس تفاوتهایی که میتوانند روی نیاز، رفتار خرید یا واکنش آنها به بازاریابی اثر بگذارند، به چند گروه تقسیم میشوند.
برای مثال، یک شرکت ارائهدهنده نرمافزار حسابداری ممکن است بازار خود را به کسبوکارهای کوچک، شرکتهای متوسط، فروشگاههای آنلاین و مجموعههای بزرگ تقسیم کند. این گروهها فقط از نظر اندازه متفاوت نیستند؛ احتمالا نیازهای مالی، حساسیت قیمتی، فرایند تصمیمگیری و امکانات مورد انتظار آنها نیز تفاوت دارد.
بازار را بر چه اساسی میتوان بخشبندی کرد؟
معیار مناسب به نوع کسبوکار و تصمیمی که قرار است گرفته شود بستگی دارد. چند روش متداول عبارتاند از:
| نوع بخشبندی | نمونه معیار | کاربرد احتمالی |
|---|---|---|
| جغرافیایی | کشور، شهر، منطقه، آبوهوا | کسبوکارهای محلی یا بازارهای چندمنطقهای |
| جمعیتشناختی | سن، درآمد، شغل، اندازه خانواده | بسیاری از محصولات B2C |
| روانشناختی | سبک زندگی، ارزشها، نگرشها | برندهای سبک زندگی و محصولات هویتی |
| رفتاری | سابقه خرید، دفعات استفاده، وفاداری | CRM، Retention و کمپینهای تبلیغاتی |
| مبتنی بر نیاز | مسئله یا نتیجه مورد انتظار | محصولات و خدمات مسئلهمحور |
| سازمانی در B2B | صنعت، اندازه شرکت، بودجه، فرایند خرید | بازاریابی و فروش B2B |
وجود یک معیار قابل اندازهگیری بهتنهایی به معنای مفید بودن آن نیست. برای مثال، تقسیم کاربران بر اساس سن زمانی ارزش دارد که تفاوت سنی واقعا باعث تفاوت در نیاز، رفتار یا واکنش بازاریابی شود. بخشبندی خوب باید به تصمیم منجر شود. اگر دو Segment در نهایت پیام، محصول، قیمت و کانال بازاریابی تقریبا یکسانی دریافت میکنند، ممکن است جدا کردن آنها ارزش عملی زیادی نداشته باشد.
هر دادهای که درباره مشتری قابل اندازهگیری است، الزاما معیار مناسبی برای Segmentation نیست. یک Segment زمانی ارزشمند است که تفاوت آن بتواند به تصمیم متفاوتی در محصول، پیام، قیمت، کانال یا پیشنهاد بازاریابی منجر شود.
Segment خوب چه ویژگیهایی دارد؟
یک بخش بازار زمانی برای تصمیمگیری مفید است که بتوان آن را تا حد قابل قبولی شناسایی کرد، به آن دسترسی داشت و برای آن پیشنهاد مشخصی طراحی کرد. معمولا باید بررسی شود:
- اعضای Segment چه ویژگی مشترکی دارند؟
- تفاوت آنها با سایر بخشها چیست؟
- آیا اندازه و ارزش بالقوه این گروه قابل بررسی است؟
- آیا میتوان از طریق کانالهای بازاریابی به آنها دسترسی داشت؟
- آیا نیاز آنها آنقدر متفاوت است که استراتژی مشخصی توجیه داشته باشد؟
- آیا کسبوکار توان ارائه ارزش مناسب به این گروه را دارد؟
در عمل، Segment بسیار کلی اطلاعات کافی برای تصمیمگیری نمیدهد و Segment بیش از حد محدود ممکن است ارزش اقتصادی لازم را نداشته باشد.
مرحله دوم STP: Targeting یا انتخاب بازار هدف

بعد از بخشبندی، قرار نیست همه Segmentها انتخاب شوند. در مرحله Targeting باید مشخص شود کدام بخش یا بخشهای بازار بیشترین تناسب را با اهداف، توانمندیها و منابع کسبوکار دارند. Targeting فقط به این معنا نیست که «کدام گروه بزرگتر است؟». ممکن است یک بازار بسیار بزرگ باشد اما رقابت شدید، هزینه جذب بالا یا تناسب کمی با محصول داشته باشد. برای ارزیابی هر Segment میتوان چند سوال کلیدی مطرح کرد:
- اندازه و ظرفیت اقتصادی این بازار چقدر است؟
- آیا بازار در حال رشد، ثابت یا رو به کاهش است؟
- شدت رقابت در آن چقدر است؟
- هزینه دسترسی و جذب مشتری چقدر میتواند باشد؟
- نیاز این Segment تا چه حد با محصول ما هماهنگ است؟
- آیا مزیت رقابتی مشخصی برای پاسخ به این نیاز داریم؟
- ارزش بالقوه هر مشتری چگونه است؟
- آیا امکان حفظ این مشتریان وجود دارد؟
- آیا این بازار با اهداف بلندمدت کسبوکار هماهنگ است؟
هدف، پیدا کردن «بزرگترین» Segment نیست؛ هدف پیدا کردن Segmentی است که تناسب جذابی میان فرصت بازار و توانایی کسبوکار ایجاد کند.
تصمیمگیری: بزرگترین Segment الزاما بهترین بازار هدف نیست. انتخاب Target باید با در نظر گرفتن همزمان فرصت بازار، رقابت، هزینه جذب، ارزش مشتری و توانایی واقعی کسبوکار انجام شود.
چهار رویکرد متداول برای Targeting
بسته به شرایط، کسبوکار میتواند یکی از چند مدل هدفگیری را انتخاب کند.
- بازاریابی گسترده یا Undifferentiated Marketing: یک پیشنهاد نسبتا یکسان برای بخش بزرگی از بازار ارائه میشود. این رویکرد زمانی کاربرد بیشتری دارد که تفاوت نیازهای مشتریان تاثیر زیادی بر تصمیم خرید نداشته باشد.
- Differentiated Marketing: چند Segment انتخاب میشوند و برای هرکدام پیشنهاد یا پیام متفاوتی طراحی میشود. این مدل میتواند پوشش بازار را افزایش دهد، اما هزینه و پیچیدگی اجرا نیز بیشتر میشود.
- Concentrated Marketing: تمرکز روی یک Segment مشخص یا تعداد محدودی بازار تخصصی است. این استراتژی برای کسبوکارهایی که منابع محدود یا تخصص مشخصی دارند میتواند منطقی باشد.
- Micromarketing: پیشنهاد تا سطح گروههای بسیار کوچک، مناطق مشخص یا حتی افراد شخصیسازی میشود. داده، تکنولوژی و اتوماسیون در این مدل نقش پررنگی دارند.
انتخاب بین این رویکردها به اندازه بازار، منابع، نوع محصول، تفاوت میان مشتریان و ساختار رقابت وابسته است.
مرحله سوم STP: Positioning یا جایگاهیابی
Positioning یعنی تعیین اینکه مخاطب هدف باید برند یا محصول را در مقایسه با گزینههای جایگزین چگونه درک کند. جایگاهیابی با شعار تبلیغاتی یکسان نیست. شعار میتواند یکی از روشهای بیان Positioning باشد، اما جایگاه واقعی از مجموعهای از تجربهها شکل میگیرد: محصول، قیمت، خدمات، پیام، طراحی، تجربه خرید و عملکرد واقعی برند. برای ساخت یک Positioning مناسب باید حداقل چهار عنصر روشن باشد:
- مخاطب هدف چه کسی است؟
- چه مسئله یا نیازی دارد؟
- محصول چه ارزش مهمی برای او ایجاد میکند؟
- چرا باید این پیشنهاد را نسبت به گزینههای جایگزین باور کند؟
برای نمونه، اگر یک ابزار مدیریت پروژه روی «سادگی برای تیمهای کوچک» متمرکز باشد، نباید همزمان سعی کند خود را پیچیدهترین پلتفرم سازمانی بازار نیز معرفی کند. جایگاه موثر معمولا نیازمند انتخاب است.
Positioning Statement چیست؟
یکی از ابزارهای کاربردی برای شفاف کردن جایگاه، نوشتن یک Positioning Statement داخلی است. ساختار آن میتواند چنین باشد:
برای [مخاطب هدف] که [نیاز یا مسئله] دارد، [محصول/برند] یک [دسته محصول] است که [ارزش یا تفاوت اصلی] را ارائه میکند، زیرا [دلیل قابل باور].
یک Positioning Statement مناسب باید چهار چیز را روشن کند: مخاطب هدف، نیاز او، ارزش یا تفاوت اصلی محصول و دلیلی که باعث میشود این ادعا قابل باور باشد.
این عبارت الزاما قرار نیست عینا در تبلیغات استفاده شود. هدف آن هماهنگ کردن تیمهای محصول، بازاریابی، فروش و محتوا روی یک جایگاه مشخص است.
یک مثال کامل از اجرای STP
مثال فرضی: یک شرکت ارائهدهنده نرمافزار CRM را در نظر بگیرید که میخواهد بازار خود را دقیقتر انتخاب کند. در مرحله Segmentation، بازار میتواند به چند گروه تقسیم شود:
- فروشگاههای اینترنتی کوچک
- شرکتهای خدماتی با تیم فروش
- شرکتهای B2B متوسط
- سازمانهای بزرگ با فرایند فروش پیچیده
بعد از بررسی بازار، شرکت متوجه میشود محصول فعلی آن برای سازمانهای بزرگ قابلیتهای کافی ندارد و فروشگاههای بسیار کوچک نیز حاضر به پرداخت هزینه مورد نظر نیستند.
در مرحله Targeting، تصمیم میگیرد روی شرکتهای خدماتی و B2B متوسط با تیم فروش فعال تمرکز کند. نیاز اصلی این گروه، پیچیدهترین سیستم CRM ممکن نیست؛ آنها بیشتر به ابزاری نیاز دارند که تیم فروش بتواند بدون فرایند پیادهسازی سنگین از آن استفاده کند.
Positioning ممکن است حول این مفهوم شکل بگیرد:
CRM ساده برای تیمهای فروش متوسط که میخواهند فرصتهای فروش را بدون پیچیدگی سیستمهای سازمانی مدیریت کنند.
این تصمیم روی بخشهای مختلف بازاریابی اثر میگذارد. تبلیغات بهجای استفاده از پیام عمومی «بهترین CRM برای همه کسبوکارها»، روی مشکلات تیمهای فروش متوسط تمرکز میکند. Landing Page ویژگیهای مرتبط با Pipeline و پیگیری Lead را برجسته میکند و محتوا نیز بیشتر به مسائل مدیران فروش این نوع شرکتها میپردازد. این همان نقطهای است که STP از یک مدل نظری به راهنمای تصمیمگیری بازاریابی تبدیل میشود.
STP چگونه روی تبلیغات و Performance Marketing اثر میگذارد؟
برای مخاطبانی که تقاضای فعال دارند، تبلیغات گوگل ادز امکان تطبیق کیورد، پیام و صفحه مقصد با Segment هدف را فراهم میکند؛ در مراحل آگاهی و بررسی نیز تبلیغات در یوتیوب میتواند Positioning را با پیام ویدئویی منتقل کند.
یکی از مهمترین کاربردهای STP، جلوگیری از شروع زودهنگام تبلیغات است. بسیاری از کمپینها از انتخاب Channel، Keyword، Audience یا Creative شروع میشوند، در حالی که هنوز مشخص نیست دقیقا کدام Segment باید جذب شود و پیشنهاد اصلی برای آن چیست.
STP میتواند قبل از اجرای کمپین به چند تصمیم جهت بدهد:
- انتخاب Audience: تعریف بازار هدف کمک میکند Audienceهای تبلیغاتی صرفا بر اساس دسترسی انتخاب نشوند و ارتباط بیشتری با Segment واقعی کسبوکار داشته باشند.
- پیام تبلیغاتی: دو Segment ممکن است یک محصول واحد را به دلایل متفاوتی بخواهند. بنابراین یک Ad Copy یکسان الزاما بهترین پیام برای هر دو گروه نیست.
- Landing Page: اگر نیاز، مانع خرید یا معیار تصمیمگیری Segmentها متفاوت باشد، Landing Page نیز میتواند نیازمند پیام یا ساختار متفاوت باشد.
- انتخاب Keyword: در Search Marketing، عبارتهایی که هر Segment جستوجو میکند ممکن است مرحله متفاوتی از Intent را نشان دهد.
- تحلیل Performance: گاهی تفاوت عملکرد کمپینها نتیجه خود Channel یا Creative نیست؛ کیفیت و تناسب Segment هدف میتواند عامل اصلی باشد.
وقتی Segment هدف و Positioning قبل از اجرای کمپین مشخص باشند، انتخاب Audience، پیام تبلیغاتی، Landing Page و Keyword میتواند بر اساس یک منطق مشترک انجام شود؛ نه بهصورت مجموعهای از تصمیمهای جدا از هم.
به همین دلیل، بهینهسازی تبلیغات بدون شناخت بازار هدف ممکن است به اصلاح دائمی جزئیات کمپین منجر شود، در حالی که مسئله اصلی در سطح استراتژی قرار دارد.
تفاوت Segmentation، Target Market، Persona و Positioning چیست؟

این مفاهیم به یکدیگر مرتبطاند اما جایگزین هم نیستند.
| مفهوم | سوال اصلی |
|---|---|
| Segmentation | بازار از چه گروههای معناداری تشکیل شده است؟ |
| Target Market | روی کدام گروه یا گروهها تمرکز میکنیم؟ |
| Persona | نمونهای مشخصتر از فرد یا تصمیمگیرنده در آن بازار چه ویژگیهایی دارد؟ |
| Positioning | میخواهیم برند در ذهن آن مخاطب با چه ارزش و تفاوتی شناخته شود؟ |
برای مثال، «شرکتهای خدماتی B2B با ۲۰ تا ۱۰۰ نیروی انسانی» میتواند یک Segment باشد. انتخاب این Segment بهعنوان بازار اصلی، Targeting است. مدیر فروش چنین شرکتهایی میتواند موضوع یک Persona قرار گیرد و «CRM ساده برای تیمهایی که نمیخواهند درگیر نرمافزارهای پیچیده سازمانی شوند» نمونهای از جهت Positioning است.
چگونه مدل STP را برای یک کسبوکار اجرا کنیم؟
اگر اجرای بخش Paid Search بر عهده تیم داخلی است، دوره گوگل ادز میتواند مهارت لازم برای تبدیل Targeting و Positioning به ساختار کمپین را تقویت کند.
برای اجرای STP لازم نیست از همان ابتدا مدل پیچیدهای طراحی شود. مسیر عملی میتواند از چند تصمیم مشخص شروع شود.
۱. بازار کلی را تعریف کنید
مشخص کنید محصول شما واقعا در چه Category و برای حل چه نوع مسئلهای رقابت میکند. تعریف بیش از حد گسترده بازار باعث ایجاد Segment ها بیفایده میشود.
۲. تفاوتهای معنادار مشتریان را پیدا کنید
داده فروش، CRM، جستوجوی کاربران، مصاحبه با مشتریان، رفتار سایت و اطلاعات تیم فروش میتوانند نشان دهند مشتریان چرا خرید میکنند، چه مشکلی دارند و چه عواملی روی تصمیم آنها اثر میگذارد.
۳. Segment های قابل استفاده بسازید
هر تفاوتی را تبدیل به Segment نکنید. تمرکز باید روی تفاوتهایی باشد که احتمالا نیازمند تصمیم متفاوت در محصول، پیام، کانال یا پیشنهاد هستند.
۴. جذابیت Segment ها را ارزیابی کنید
اندازه بازار تنها معیار نیست. پتانسیل درآمد، رقابت، هزینه جذب، ارزش مشتری، دسترسی، تناسب با محصول و توان اجرایی کسبوکار را کنار هم ببینید.
۵. بازار هدف را انتخاب کنید
مشخص کنید کدام Segment اولویت اصلی است و کدام گروهها فعلا نباید بخش عمده منابع را دریافت کنند. این مرحله نیازمند انتخاب و حذف است.
اگر تقریبا همه Segmentها بهعنوان بازار هدف انتخاب شوند، Targeting عملا کارکرد خود را از دست میدهد. بخشی از این مرحله مشخص کردن گروههایی است که فعلا نباید اولویت اصلی دریافت منابع باشند.
۶. مهمترین نیاز مخاطب هدف را مشخص کنید
بررسی کنید مهمترین Job، Pain Point، مانع خرید و معیار انتخاب این مخاطب چیست.
۷. جایگاه برند را تعریف کنید
مشخص کنید نسبت به گزینههای جایگزین چه ارزش متفاوت و قابل دفاعی ارائه میکنید.
۸. Positioning را در اجرا آزمایش کنید
جایگاهیابی نباید فقط در یک سند استراتژی باقی بماند. باید اثر آن را در پیام تبلیغاتی، Conversion، رفتار کاربران، مکالمات فروش و بازخورد مشتری بررسی کرد.
اشتباهات رایج در اجرای مدل STP
یکی از رایجترین خطاها، بخشبندی بازار بر اساس اطلاعاتی است که تاثیر واقعی بر رفتار مشتری ندارند. داشتن داده سن، شهر یا شغل به این معنی نیست که همین اطلاعات بهترین اساس Segmentation هستند. خطای دیگر انتخاب چندین Target بدون اولویت است. اگر تقریبا همه مشتریان بازار «مخاطب هدف» محسوب شوند، Targeting عملا اتفاق نیفتاده است.
Positioning بیش از حد عمومی نیز مشکل مشابهی ایجاد میکند. عباراتی مانند «کیفیت بالا»، «خدمات حرفهای»، «قیمت مناسب» یا «رضایت مشتری» در بسیاری از بازارها تفاوت معناداری ایجاد نمیکنند. مشکل بعدی ناهماهنگی میان سه مرحله است. ممکن است یک Segment مشخص انتخاب شده باشد، اما تبلیغات و Landing Page همچنان برای کل بازار نوشته شوند. در چنین شرایطی STP در حد یک سند باقی میماند و وارد بازاریابی واقعی نمیشود.
از کجا بفهمیم استراتژی STP درست طراحی شده است؟
هیچ شاخص واحدی نمیتواند موفقیت STP را بهتنهایی تایید کند. باید بررسی شود تصمیمهای حاصل از آن واقعا کیفیت بازاریابی و تناسب با مشتری را بهتر کردهاند یا خیر. نشانههای مفید میتوانند شامل این موارد باشند:
- تیم بازاریابی میتواند بازار هدف را دقیق و یکسان تعریف کند.
- پیام بازاریابی برای یک نیاز مشخص نوشته شده است.
- تیم فروش میداند کدام Lead ها تناسب بیشتری دارند.
- مشتریان دلیل انتخاب برند را مشابه Positioning موردنظر بیان میکنند.
- Product، Marketing و Sales درباره ارزش اصلی محصول برداشت کاملا متفاوتی ندارند.
- کمپینها بر اساس Segment تحلیل میشوند، نه فقط بر اساس Channel.
- مشخص است کسبوکار روی چه گروههایی تمرکز نمیکند.
نکته آخر اهمیت زیادی دارد. یک استراتژی خوب فقط مشخص نمیکند چه کاری انجام دهیم؛ بخشی از ارزش آن در روشن کردن کارهایی است که نباید منابع را صرف آنها کنیم.
STP را قبل از انتخاب کانال بازاریابی مشخص کنید
برای ارزیابی عملی تناسب بازار هدف، پیام و صفحه مقصد پیش از تخصیص بودجه، مشاوره گوگل ادز به تبدیل خروجی STP به تصمیم رسانهای قابل سنجش کمک میکند.
مدل STP کمک میکند سوال بازاریابی از «در کدام شبکه تبلیغ کنیم؟» به «برای چه کسی، با چه ارزشی و با چه پیام متفاوتی بازاریابی میکنیم؟» تغییر کند.
کانال تبلیغاتی، محتوا، Keyword و Creative بعد از این تصمیم معنا پیدا میکنند. اگر Segment درست انتخاب شده باشد اما Positioning مبهم باشد، پیام بازاریابی ضعیف خواهد شد؛ اگر Positioning مناسب باشد اما Target اشتباه انتخاب شود، حتی اجرای خوب نیز الزاما نتیجه مطلوب ایجاد نمیکند.
بنابراین ارزش اصلی STP در هماهنگ کردن بازار، مخاطب و پیشنهاد ارزش پیش از ورود به تاکتیکهای بازاریابی است.
سوالات متداول
آیا STP فقط برای شرکتهای بزرگ کاربرد دارد؟
خیر. حتی کسبوکارهای کوچک میتوانند از STP استفاده کنند و در بسیاری از موارد به دلیل محدودیت بودجه، انتخاب دقیق بازار هدف برای آنها اهمیت بیشتری دارد. سطح جزئیات تحلیل میتواند متناسب با اندازه کسبوکار تغییر کند.
آیا یک کسبوکار میتواند چند بازار هدف داشته باشد؟
بله، به شرطی که بتواند برای هر Segment ارزش مناسب ایجاد کند و منابع لازم برای اجرای استراتژی را داشته باشد. انتخاب چند Segment بدون اولویتبندی میتواند باعث پراکندگی بودجه و پیام شود.
تفاوت Target Audience و Target Market چیست؟
Target Market معمولا به بخش گستردهتری از بازار اشاره دارد که کسبوکار قصد خدمترسانی به آن را دارد. Target Audience میتواند گروه مشخصتری باشد که یک کمپین یا پیام بازاریابی خاص برای آن طراحی شده است.
آیا Positioning همان Unique Selling Proposition است؟
خیر. USP معمولا روی یک مزیت یا دلیل مشخص برای انتخاب محصول تمرکز دارد، در حالی که Positioning مفهوم وسیعتری است و جایگاه کلی برند را نسبت به نیاز مخاطب و گزینههای جایگزین مشخص میکند.
هر چند وقت یکبار باید STP را بازبینی کرد؟
زمان ثابت و یکسانی برای همه کسبوکارها وجود ندارد. ورود رقیب جدید، تغییر رفتار مشتری، عرضه محصول جدید، تغییر بازار، دادههای تازه فروش یا کاهش اثربخشی Positioning میتواند نشانهای برای بازبینی Segmentation، Targeting یا Positioning باشد.




